» ♥♫♫♥ ♥♫♫♥ fixed post ♥♫♫♥ ♥♫♫♥ ( پنجشنبه 6 مهر1391 )
» ( پنجشنبه 15 خرداد1393 )
» ( پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 )
» Happy birthday Tara ( جمعه 11 بهمن1392 )
» وااااااای ( یکشنبه 29 دی1392 )
» قسمت 5اشک عشق ( دوشنبه 20 آبان1392 )
» AsaTuRday***************10 ( پنجشنبه 21 شهریور1392 )
» Our dream is really to be the best ///// part22 ( دوشنبه 11 شهریور1392 )
» حواب نظر ( جمعه 8 شهریور1392 )
» داستان SAM1 ( یکشنبه 3 شهریور1392 )
» قسمت 4اشک عشق ( یکشنبه 3 شهریور1392 )
» بهترین عشق زندگی من پارت اخر ( چهارشنبه 30 مرداد1392 )

بهترین عشق زندگي من21 تا 18..............................내 인생의 일부21.18최고의 사랑

دسته بندی : بهترین عشق زندگي من 내 인생의 사랑


هدی:دا..بل...اس..

من:خوب اماده شین نوبت منه که بخونم(منظور از اماده شین اینه که برین بیروت)

اهنگم شروع شد (همون اهنگtogether)

میخواستم شروع کنم که صدای 1 نفر دیگه رو شنیدم که داره میخونه سرمو

برگردوندم

من تو دلم:تازه فهمیدم چرا اهنگ بخش بخش بود

نوبت بخش دوم شد و من شروع کردم به خوندن

و قتی برگشتم و قیافه کیو که مثل موقعی که خودم به موضوع پی بردم بهم نگاه

میکرد رو دیدم خندم گرفت میخواستم از شک درش بیارم 1 دستم و گذاشتم رو

قلبم و با 1 دست دیگه دور دست کیو حلقه کردم و خودمو بی تفاوت نشون دادم

حالا باهم شروع کردیم

اخرای اهنگ بود که به سمت هم بر گشتیم فیس تو فیس خیلی حس خوبی

داشت(حالا بتر از اینا هم هست حس خوبو اون موقه باید داشته باشم)

اهنگ تموم شد مجری ها هر دو تا لیدر بودن

هدی :سسسسسسسسسسللللللللااااممممممممممم میدونم تعجب کردین

ولی من دمی لیدر گروه 4s هستم و اینم قیافه اصلیمه

بعد به هیون نگاه کرد و 1 خنده مرموزانه زد(دلییش رو نمیدونم)

بعد هم هیون خودش و گروه رو معرفی کرد(نیازی به معرفی نبود داداشی)

30days اهنگ اولمون بود بعد از اونم 1 اهنگ تند به اسم clap your hands رو

خوندیم

دابل اس  هم اولین اهنگ let me be the one و دومین اهنگ deja vu رو خوندن

هر و گروه عالی بود

بعد رفتیم بالای سن 1 گروه پسرونه برا اعلام نتایج اومدن بالا

از دید هدی

وقتی اومدن بالای سن من مثل خمیر وارفتم

تو دلم:وووووووووااااااااییییییی اینا ال ای دی اپلن

متوجه بچه ها شدم که بهم نگاه میکردن و متوجه وا رفتن من شدن

سوگل اومد پیشو وگفت:وا نرو العان چه ببری چه ببازی  بغلشون میکنی العان ابرو

نبر  و وا نرو

Hyosuk داد زد:وقشه بگیم کی برندس

Kyumin :برنده این مسابقه

Kwangyeon :این مسابقه برنده نداره

Hanbyul: منظورش اینه که هر دو گروه مساوی شدن

Kwangyeon: اصلاح میکنم دو تا برنده داره هههههههههههوووووووووااااااااااا

بعد از تموم شدن مسابقه بچه های دابل اس مارو به 1 نوشیدنی دعوت کردن

باهم حسابی خوردیم و نوشیدیم

از دید خودم

همه مست مست بودن ولی من عادت نداشتم بیشتر از حد بخورم (مگر اینکه

اعصابم خورد باشه) یونگ سنگ هم مثل من کم خورد

گوشم رفت پیش سوگل که به یونگی اشاره میکرد و می گفت(تو حالت مستی):

هی پارک جونگ مین من تورو

جلو دهنش و داستاش که داشت شکل قلب میشد گرفتم

رو بهش کردمو با جدیت گفتم: اگه 1 کلمه حرف بزنی  پدرت در اومده فهمیدی

سوگل :دستشو برد بالا گفت.:چششششم قربان

یونگی از این کار سوگل خنش گرفت برگشتم که به یونگی نگاه کنم که چشام گرد

شد

لب های هدی رو لب های هیونگ

ولب های سپیده هم همین طور

از دید هیون

هنوز مست نشده بودم که سپیده دستشو محکم کذاشت روی شونم و گفت

میدونی چقد دوست دارم  1 خنده از رو شیطنت زدم

من:چق......

حرفم تموم نشده بود که سپیده لبشو گذاشت رو لبام(نستی و هزار دردسر )

دلم میخواست 1 کم با این دختر بازی کنم و بعد مثل دخترای دیه ولش کنم

پس شروع کردم به بازی کردن بالباش اولین بار بود که اینطوری عرق کرده بودم

میشد نروی کمرش رو همینطوری هم حس کرد نو حال خودم بودم که 1 نفر مارو از

هم جدا کرد البته 2 نفر بودن یوگی و تکتم اونی

توجه:تو اتاقک اواز بودیم

از دید خودم

سپده رو داشتم که 1 نفر منو از اون ور کشید و مجبورم کر ده صاف بشینم و بعد

اینو سپیده روی پام خوابشون برد

کیو سپیده انقد ناز خوابیده بودن  که دلم نیومد بلندشون کنم

صبح با صدای زنگ گوشی من  از خواب پریدم

شماره جی بی بود

من:الو

جی بی:کجایی دختر نمیخوای بیای مدرسه

به ساعتم نگاه کردم ساعت10/30 بود گفتم:نه معلم که نداریم چرا بیام

جی بی: از کجا میدونی

موندم چه جوابی بدم گفتم:م..مدرسه بهم خبر دادن

قطع که کر دم کیو گفت : چرا تگفتی معلمم العان رو پام خوابیده ها؟

لبمو بردم نزدیک لباش چشمو بستم

اونم چشاشو بست
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پارت 19بهترین عشق زندگی من................내 인생의 일부19 최고의 사랑
اونم چشاشو بست

لبام تقریبا 2 میلیمتری لباش بود که چشامو واکردم دیدم اونم چشاش بسته نتونستم

جلو خودمو بگیرم زدم زیر خنده

اما خودمو کنترل کردمو در همون حالت اروم بهش گفتم

-:لبات که باز دارن خوشمزه بازی در میارن

1چششو باز کرد ازش دور شدم وقتی اونو در اون حالت دیدم نتونستم

خودمو کنترل کنم زدم زیر خند بلند بلند میخندیدم

از خنده من همه بلند شدن سپیده اخر از همه بیدار شد

همه تعجب کرده بودن هیچکس هیچی یادش نمیومد پس منو یونگ سنگ

هم هیچی نگفتیم تا کسی خجالت نکشه

به اصرار پسرا رفتیم خونه ما تا 1 چیز واسه صبحانه بخوریم سر میز

نشسته بودیم که سپیده

1چیزایی یادش اومد از جاش بلند شد انگستش رو رو به هیون کرد و داد زد

-:یییییییا دوووو د بپوسو (هی تو منو بو سیدی)

هیون 1 لبخند مرموز زد و گفت

:نمیدونم یادم نیست

من 1 پخ زدمو بعد هم کفتم

-:واقعا داداش چیزی یادت نمیاد

بعد رو به یونگی که کنارم نشسته بود کردمو 1 چشمک بهش زدمو بعد

لبخند زدم

یونگ سنگ:ایگو

بعد شروع کرد به بهم ریختن موهام

کیو با اخم گفت:ببینم بین شما چه خبره ها؟

سوگل به فارسی:طرف حسودیش میشه

پریسا به فارسی:حسودی هم داره

من بلند شدم به کره ای:تو نکنه دوسش داری

هیونگ: کیو دوست داره؟

سوگل :پریسا محمد رو

کیو:تکتم کیو دوست داره؟

سوگل:خودشو

کیو : یعنی چی خودش این اصلا معنی میده

من:خوب 11 نفر تو زندگیم هستن که تو دنیا اونارو بیشتر از خودم دوست

دارم

کیو: خوب اونا چه کسایی هستن؟

من:فضولیش به تو نیومده

جونگی  که تا اون زمان ساکت بود و طرف راست من

نشسته بود با حالت لوسی

گفت:من عضوشونم

من :اره هویج من

هیون :تو از کجا میدونی اون هویج گروه ماست

من:ا.ا.ا.مروز صبح تو خواب میگفت هویج هویج ش..شانسی گفتم

بعد رو به یونگی کردم:هی یونگی میدونی چقد دوست دارم

یونگی دستش روحلقه کرد دور گردنم و گفت :اره میدونم همون قدری که

من تورو دوست دارم

توجه(همه این کارا واسه حرس در بیاری بود)

قیافه پریسا رو که داشت از حسودی میمرد رو که دیدم فهمیدم همین

العان باید دهنمو ببندم وگرنه با تریلی پریسا از رو دهنم رد میشه

جونگی:بیاین باهم صمیمی باشیم هاااا

هیون من تمیخوام با سپیده صمیمی باشم من و اون همو بوسیدیم پس

الان باید باهم دوست دختر دوست پسر باشیم ها

من :اره  الان هدی هیونگ هم باید باهم دوست بشن

همه چجز یونگی:چچچچرا؟

من:چون اونا هم همو بوسیدن

هدی: ووواقعا

هیونگ :اره من یادمه

هیونگ رو به هدی که کنارش بود کرد و گفت: از اولین روزی که اومدی تو

کلاس پسرا دنبالت بودن همیشه مسخرشون میکردم اما حالا درکشون

میکنم

هدی :آآآآآخخخخخخ سرم درد گرفت  چقد سخنرانیت طول کشید حالا

نتیجش چی شد

هیونگ: با من باش

همه هو کشیدن

هدی:یعنی چی نه امکان نداره عمرا اصلا من باهات دوست شم دیگه از

این شوخی ها با من نکن

از دید سوم شخص

از جاش بلند شد و رفت طرف اتاقش رفت تو اتاقش هیونگ هم پشتش

رفت تو هیوگ دستش رو گذاشت رو شونه هدی هدی دستش رو پس زد

هیون عصبانی شد و دست هدی که در حال قدم برداشتن بود کشید به

طوری که هدی رو کاملا در عاغوش گرفت و بعد هدی رو بوسید اول هدی

مقاومت کرد اما بعد دید کاری نمیتونه بکنه وهیونگ هم شروع کرد به بازی

کر دن بالباش
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پارت 20بهترین عشق زندگی من................내 인생의 일부20최고의 사랑
شروع کرد به بازی با لباش

از دید خودم

هنوز در حال خوردن بودیم که احساس دردی توی شکمم کردم

رو به پریسا کردم و گفتم -:فک کنم بچم داره لگد میزنه

سپیده :اخه میرم واست قرص بیارم

سوگل:نه واسش قرص نیار خواهر زادم خدایی نکرده چیزیش میشه ها

رو به سوگل کردم

من:اره خواهر جون تو تجرت بیشتره بگو سر پارک سوگل مین چی

میخوردی انقد خواعرزادم خوشگله

سوگل:فکرشم نکن لگه بچت پسر بشه به سوگل مین بگی عروسم

من:دیگه نه تا اون حد هم خوشگل نیست

بعد رو به پسرا کردم

پسرا دقیقا عین علامت تعجب بودن

جونگی رو به سپیده کرد:اینا در مورد چی حرف میزنن

ما که داشتیم از خنده میمردیم با پخ سپیده ترکیدیم

سپیده :اینا عادتشونه همیشه همینن

من:خوبه الان داشتم واستون پشتک میزدم اینجا

سوگل:کجا؟

من:همینجا

سوگل:خاباشه تورو بکشن از این کارا نمیکنی

یونگی:چرا بلد نیست؟

پریسا :نخیر بهتر از همه هم اینکارارو بلده اما هیج وقت ندیدم از این حر کت

ها رو جز تو تمرین جای دیگه ای بزنه

کیو رو به من کرد واقعا بلدی؟ اینکارا برا پسراست

من:دیگه چه کنیم

داشتیم همین طور حرف میزدیم که هدی و هیونگ در حالی که دست هم

داشتن اومدن پایین

سپیده:عروس داماد وارد میشوند

توجه :دست هیون رو دوش سپیده بود

پریسا:خودتم کم از هدی نداری

یونگ سنگ:چیه حسودیت میشه

پریسا:اره

من وایییییی...محمد بیا به داد پریسا برس

پریسا:کیاااااااااااااااا بیا تکتم دلش تنگه

یونگی:محمد کیه تکتم اونی

کیو:کیا کیه پریسا اونی

جونگی رو به سوگل:حالا اینا کی هستن

3نفری باهم

-:فوضولیش به شما نیومده

اصلا متوجه ساعت نبودیم و هی باهم کل کل میکردیم تا شب ساعت

نزدیک 12 بود که پسرا رو فرستادیم خونه ماهم انقدر خسته بودسم

همونجا تو حال خوابمون برد  طبغ معمول من از همه زود تر بلند شدم رفتم

حموم و بعد هم 1 بستنی از تو یخچال گرفتم و شروع کردم به خوردن که

در به صدا در اومد درو باز کردم

من:شششما چرا اومدین اینجا؟؟؟؟؟؟؟

هیون: اومدیم باشما بریم مدرسه

من:ولی بچه ها هنوز خوابن

هیونگ:خوب ما میایم تو منتظر میمونیم

من که یادم رفته بو بچه ها با چه وعضی تو حال خوابن دعوتشون کردم تو

همه تاپ و شلوارک داشتیم

مدل خواب ها

هدی روی مبل مپل ادم خوابیده بود

سپیده روی 1 مبل دیگه نصف بدنش رو زمین بود نصف دیگه رو مبل(انگار

داره می  افته) دهنش هم کمی باز بود


پریسا روی مبل دراز کشیده بود و 1 پاش رو برده بود هوا

سوگل هم رو زمین دست و پاباز خوابیده بود

پسرا وقتی به این صحنه بر خوردن حسابی خندشون گرفت اما خودشونو

کنترل کردن

من سریع رفتم که بچه هارو بیدار کنم اول هدی

هر کاری کردم بیدار نشد بعد اروم زیر گوشش گفتم :هی هدی میعاد زنگ

زده پاشو ج بده

هدی به سرعت بلند شد

هدی: خر شدم باشه

پریسا هم مپل هدی هر کار کردم جواب نداد پس از روش محمد استفاده

کردم

پریسا:محمد بره به جهنم میخوام بخوابم

پس با کشیدن لپاش (کاریه که بدش میاد) بیدارش کردم

سپیده اونم مثل دو تای اولی انا از اون صوتی نداشتم پسگلدون روی میز رو

گرفتم گلاشئو برداشتم ریختم تو دهن سپیده سپیده با 1 جیغ از خواب بلند

شد

پسرا هم پخش زمین بودن

با ترس رفتم که سوگل رو بیدار کنم

رفتم کنارش نشستم و اروم تکونش دادم  اونم که از عروسکش رور بود

چسبید به نموهای من و شروع کرد به کشیدن

داشتم از درد میمردم که 1 جیغ سوگل از خواب بلند شد وقتی همو تو این

وعضیت دیدیم شروع کردیم به خندیدن

پسرا که رو زمین نشسته بودن و میخندیدن در همون حال گفتن که برید

اماده شین

ما هم رفتیم و اماده شدم

وقتی برگشتیم دابل اس فک شون چسبید به زمین(اولین باری بود که مثل
.
بچه های 20 ساله لباس میپوشیدیم

مدل لباس ها
مدل لباسا
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
پارت 21بهترین عشق زندگی من................내 인생의 일부21최고의 사랑
اول لیدر:1 کابشن مشکی با لبه ی استین ویغه ی پلنگی زسرش 1 تاپ

سفید و 1 شلوار تنگ مشکی و گوشواره ی دایره ای که داخل دایره با

پارچه پلنگی کار شده بود وعینک چنل

سپیده:

1بلوز نسبتا بلد که 1 طرف شونش پیدا بود رنگش هم مشکی بود و 1

شلوارک سفید و 1 کلاه سفید وکتونی مشکی سفید

سوگل:

1 شلوارک سفید و 1 نیم تنه سفید که روش  سویی شرت قرمز طلایی

پوشیده بود و 1 کلاه کپ سفید و 1 کفش که ترکیب قرمز و طلایی و سفید

بود

خودم

1شلوار قرمز و 1 کلاه مشکی 1 نیم تنه ی زرد و سوییشرت سفیدو کفش

سفید و قرمز و 1 ست طلایی گردن بند و دسبند و گوشواره و 1 موچ بند

مشکی

وقتی با اون قیافه پسرا روبرو شدیم از خنده ترکیدیم و حرکت کردیم سمت

مدرسه

کیو:تکتم سوار ماشین شو

من:چرا واسه من تو تصمیم میگیری هااااااااا؟؟؟؟؟

کیو:یعنی نمیخوای

من:نه چرا بخوام

سپیده به فارسی:چون منم که الان 10 ساله عاشق کیو هستم

هیون:تووووو عاشق کی هستی؟

من:تو بلدی فارسی حرف بزنی

هیون :1کم

من هر جا سپیده بشینه میشینم

توی ماشین هیون(من رانندگی میکردم خوب من خودم ماشین میاوردم

اتفاقی می افتاد داداش؟)

هیون:فک نمیکردم انقدر خوشگل بتونی باشی

سپیده:مگه من چمه

هیون با لبخند:هیچی

و بعد اروم لبشو گذاشت رو لب هاش

باصرفه من اونا متوجه من توی ماشین شدن ماشین و زدم کنار

سپیده:چی شد؟

من:هیچی فقط نظرم عوض شد و بعد از ماشین پیاده شدم

هیون :کجا؟

من:خونه اقا شجاع به تو چه

هیون:؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتم سوار ماشین کیو شدم

کیو چیه نظرت عوض شد ؟

من:فقط راه بیافت

کیو:چشم قربان

از این حرفش رو صورت عصبانیم خنده نشست

وبعد حرکت کردیم

وقتی به مدرسه رسیدیم

از دید هدی

من و سپیدهداشتیم میرفتیم به طرف کلاس که با صدای 1 نفر از حرکت

ایستادیم

-:شما ها هنوز هم از هم جدا نشدنی هستین

برگشتیم

سپیده:م..م..ژ..ژ..ژ ده تو اینجا چی کار میکنی

مژده: اومدم به بابام و داداشم و عمه هام سر بزنم مگه چیه

هاااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:الهی عمه قربونت بره چرا لاغر بودی لاغرتر شدی هاا

رفتیم سر کلاس

از دید خودم

هدی شون اومدن داشتم بازی میکردم و از اونطرف به کیو مشت و لگد

میزدم(البته زمانی که می باختم) اصلا حواصم بهشون نبود که دیدم 1 نفر

فتاد پشتم (کسی جز مژده اجازه این کارو نداشت)

مژده :سلام بابایی

پسرا برگشتن طرف من و مژده

من:سلام پسرم خوبی دلم برات 1 زره شده بود

مژده عدای کسایی رو کهگریه میکنن در اورد

من:لووووووووووس

وبعد بغلش کردم

مژده وقتی دابل اس رو دید چش نازک کرد و به من نگاه کرد

من و سوگل به علامت این که هنمر تسلیم کیو و جونگی نشودیم سرمو

تکون دادیم و 2تای دیگ یعنی سپیده و هدی سرشونو انداختن پایین

مژده:خاک تو سرتون

من:مزده بابا از این حرفا(چشامو گرد کردم

مژده دستش رو به عنوان تسلیم بالا اورد و با لب اویزون گفت :تسلییم

بابایی

جی بی که داشت به حرفای ما میخندید اومد جلو :این خانم با مزه کیه که

انقد با حاله

وبعد اومد بین من و هدی نشست

هدی که دلش میخواست هیونگ 1 کم حرس بخوره اومد کنار جی بی و

خودش رو چسبوند به اون و دستش رو گذاشت روی دوشش و گفت:1

دوست

جی بی که خوراک این کارا بو فهمید که هدی میخواد این کارو انجام بده

دستش رو در گردن هدی حلقه کرد و سرشو اورد نزدیک هدی و گفت

-:واقعا

هدی که سعی در کنترل خودش داشت :آ..آرهپ

چشم به هیونگ خرد که داشت اتیش میگرفت

بلند شد دست هدی رو گرفت و رفت توی رخکن و درو بست

هدی:هوی چته

هیونگ:اعابم خورده تو میتونی کمکم کنی؟

هدی:چطوری؟

بعد هم هدی رد چسبوبد به خودش و گفت اینطوری و اونو بوسید هدی

نمیدونست چیکار کنه واسه همین لباش رو با هیونگ همبازی کرد

بدن هدی و هیونگ انقدر داغ شده بود که هر دو سرخ شده بودن هدی

دستاشو برد تو موهای هیونگ و موهاش رو بهم ریخت هیونگ بر خلاف

همیشه که با کسی که این کارو کرد دعوا میکرد  حرفی نزد و به کارش

ادامه داد و دستش رو دور کمر هدی حلقه کرد

هر دو با باز شدن در متوقف شدن

تکتم:اتاق خالی میخواین؟؟؟؟